X
تبلیغات
استان پنجم - جزييات قتل دلخراش مهتاب، مهسا و لادن به دست پدر سنگدل
 
 
 
جزييات قتل دلخراش مهتاب، مهسا و لادن به دست پدر سنگدل

جزييات قتل دلخراش مهتاب، مهسا و لادن به دست پدر سنگدل

خانواده 3 دختر بي گناهي که توسط پدر بي رحمشان به قتل رسيدند از روز جنايت مي گويند

مجتبي قاسمي- فاطمه شيخ عليزاده

تمام زمان فيلم به نيم دقيقه هم نمي>رسد. اما هر بيننده>اي را به شدت تحت تأثير قرار مي>دهد. درباره کليپ وحشتناکي حرف مي>زنيم که اين روزها در اينترنت پخش شده است و اين فيلم کوتاه از ماجراي هولناکي حکايت دارد که شهريور گذشته در اطراف يکي از روستاهاي کرمانشاه رخ داد. فيلم، مردي را نشان مي>دهد که سيگاري گوشه لبش گذاشته و دارد با تفنگ کلاشينکفش بازي مي>کند. او که انگار 3 دخترش را براي تفريح به کوهستان اطراف روستايشان برده ناگهان لوله اسلحه را به طرف دخترانش مي>گيرد و در يک اقدام ناگهاني به سمت آنها شليک مي>کند و هر سه دختر خود را از پاي در مي>آورد. صداي فريادهاي دختري که با گوشي موبايل دارد از تفريحشان فيلمبرداري مي>کند با آخرين صداي شليک گلوله خاموش مي>شود و لرزه بر اندام هر بيننده>اي مي>اندازد. بعد از انتشار فيلم در اينترنت، روايت>هاي مختلفي درباره حادثه در روزنامه>ها پخش شد. ما هم براي اينکه بدانيم ماجرا چه بوده و مرد جنايتکار چرا دست به چنين جنايتي زده، راهي روستاي تختگاه شديم تا از زبان بستگان قربانيان، علت حادثه و جزييات آن را بشنويم. با ما همراه شويد تا از راز يکي از خبرسازترين جنايت>هاي امسال، با خبر شويد.

روستاي تختگاه حدود دو کيلومتر با کرمانشاه فاصله دارد. براي رسيدن به روستا که اين روزها مرکز توجه خبرنگاران قرار گرفته بايد از شهر کوزران بگذريم. همه مردم روستا از ماجرايي که مدتي قبل توسط يکي از اهالي به اسم فرهاد رخ داده بود خبر دارند و شنيده>اند که او چطور 3 دختر بي>گناهش را به ضرب گلوله به قتل رساند. با نشاني>هايي که آنها مي>دهند، خيلي زود خانه پدر فرهاد را در ميان خانه>هاي روستا پيدا مي>کنيم پدر و مادر او به همراه برادر کوچکترش در خانه هستند. وقتي در مي>زنيم، پسر خانواده از حياط خانه قديمي>شان عبور کرده و از ما استقبال مي>کند.

به داخل خانه مي>رويم و مي>نشينيم. چند دقيقه اول سکوت در اتاق حکمفرماست. پيرمرد (پدر فرهاد) به گوشه>اي خيره شده و پيرزن آرام اشک مي>ريزد. مرد جوان با يک سيني چاي وارد مي>شود و در کنار ما مي>نشيند. او اولين کسي است که اين سکوت را مي>شکند و مي>گويد:» پدر و مادرم بعد از اين اتفاق کاري به جز گريه و غصه خوردن ندارند. 7 سال بود که بچه>هاي برادرم با آنها زندگي مي>کردند و حالا خيلي دلتنگ آنها هستند.«

مرد جوان به وسايلي که گوشه اتاق تلنبار شده و روي آن يک ملحفه سفيد کشيده شده نگاهي مي>کند و مي>گويد:»اين وسايل را براي دختر بزرگ برادرم خريده بوديم. قرار بود جشن عقدش را برگزار کنيم اما درست روز قبل از عقد بودکه اين اتفاق افتاد.«

7 سال قبل

پدر فرهاد آهي کشيد و در مورد پسرش که دست به اين جنايت هولناک زد مي>گويد:»نمي>دانم از چه زماني وارد کار خلاف شده بود من 10 فرزند دارم که بيشتر آنها سرخانه و زندگي خودشان هستند. نمي>توانم هر روز در زندگي تک تک آنها سرک بکشم تا بفهمم چطور روزگار خودشان را مي>گذرانند. فرهادپسر سوم من بود و حدود 20 سال پيش ازدواج کرده و از خانه ما رفته بود. براي همين زياد در جريان کارهاي او نبوديم. 7 سال قبل بود که يک دفعه فهميديم او را دستگيرکرده>اند و بعد هم راهي زندان شد.«

پيرمرد مکث کوتاهي مي>کند و دوباره ادامه مي>دهد:

» مي>گفتند که به اتهام قاچاق مواد مخدر و قاچاق اسلحه دستگير و زنداني شده است. آن روز يکي از پسرانم با من تماس گرفت و گفت که چند ساعت پيش فرهاد را در حال حمل مواد مخدر دستگير کرده>اند. آن موقع بچه>هايش کوچک بودند و من بيشتر از هرچيز نگران بچه>هايش بودم. از طرفي همسر فرهاد هم به اتهام همدستي با او دستگير شده و به زندان افتاده بود و حالا به غير از ما کسي نبود که از نوه>هايم نگهداري کند براي همين از همان روز آ?نها به خانه ما آمدند.«

چند وقت بعد، دادگاه فرهاد را به حبس ابد و همسرش را به گذراندن 2 سال حبس محکوم کرد. »وقتي بعد از دو سال عروسم از زندان آزاد شد، از فرهاد به صورت غيابي طلاق گرفت و بعد از آن هم ديگر به ديدن بچه>هايش نيامد.«

مرخصي از زندان

پدر فرهاد مي>گويد:» چند شب قبل از حادثه پسرش از زندان مرخصي گرفته و به خانه برگشته بود. چند ماه قبل از حادثه بود که براي نوه بزرگم يعني مهتاب که 18 ساله بود خواستگار آمد، ما که فکر مي>کرديم ديگر وقت شوهر کردن اوست، به ملاقات فرهاد در زندان رفتيم و موضوع را به او اطلاع داديم، بعد هم به خواستگار مهتاب جواب مثبت داديم. فرهاد گفت که براي شرکت در مراسم جشن دخترش مي>خواهد از زندان مرخصي بگيرد و براي همين برادران او هرکاري از دستشان برمي>آمد انجام دادند و براي او سند گذاشتند تا مرخصي بگيرد.«

وقتي زمان عقد مهتاب فرا رسيد. پدرش بعد از گذشت 7 سال از دستگيري>اش بالاخره توانست مرخصي کوتاهي بگيرد و به ديدن بچه>هايش بيايد. پدر فرهاد مي>گويد:» اولين بار بود که فرهاد به مرخصي مي>آمد. بچه>ها از اينکه قرار بود چند روزي پدرشان در کنارشان باشد خيلي خوشحال بودند. نوه>هايم با اينکه زياد در کنار پدرشان نبودند اما او را خيلي دوست داشتند.«

وقتي پيرمرد ياد دو شب قبل از حادثه مي>افتد چند قطره اشک از چشمانش مي>چکد و بعد ادامه مي>دهد:

» از روزي که پسرم از زندان مرخصي گرفت و به خانه برگشت، بچه>ها مثل پروانه دور او مي>چرخيدند. همه چيز خيلي خوب بود و همه خيلي خوشحال بوديم. فرهاد داشت تمام سعي و تلاش خودش را مي>کرد که مراسم عقد مهتاب به بهترين شکل برگزار شود. شب قبل از حادثه، همگي دور هم نشسته بوديم و داشتيم ليست کساني را که هنوز دعوت نشده بودند، بررسي مي>کرديم. فرهاد خيلي اصرار داشت که همه فاميل براي مراسم دعوت شوند و نگران بود که مبادا کسي از قلم بيفتد.«

روز حادثه

پيرمرد ادامه مي>دهد:» آن روز، من و همسرم براي دعوت کردن بقيه فاميل از خانه بيرون رفتيم. تا روز جشن مهتاب فقط يک روز ديگر مانده بود. وقتي برگشتيم پسر کوچکمان گفت که فرهاد بچه>ها را به گردش برده است. مدت زيادي بود که آنها پدرشان را نديده بودند و لابد فکر مي>کردند که قرار است در کنار هم شاد باشند.«

پدر فرهاد اين را مي>گويد اما انگار اين آخرين چيزي است که او در مورد حادثه مي>داند. بقيه ماجرا همان چيزي است که با ديدن فيلم صحنه جنايت دستگيرمان مي>شود.

گردش خونين

در اين فيلم دلخراش مي>بينيم که پدر سنگدل بچه>ها را به منطقه خلوتي در اطراف روستايشان برده و درست زماني که سه دخترش از ماشين پياده شده و مشغول قدم زدن در آن منطقه هستند، اسلحه>اي از داخل ماشين بيرون آورده و دارد آ?ن را مسلح مي>کند.

مهتاب 18ساله در حال فيلمبرداري از پدرش است

 بي آنکه از نقشه او خبر داشته باشد. دوربين لحظه>اي روي چهره پدر که دارد به مهتاب لبخند مي>زند مي>ماند.

فرهاد از دختر 12 ساله خود، لادن مي>خواهد که سنگ را کمي دورتر بگذارد تا او آن سنگ را نشانه بگيرد. لادن اين کار را مي>کند اما درست زماني که دارد به سمت پدرش برمي>گردد فرهاد اسلحه را به جاي اينکه به سمت سنگ بگيرد به طرف خود لادن مي>گيرد. دختر فکر مي>کند پدرش دارد با او شوخي مي>کند و لبخندمي>زند اما مي>بينيم که فرهاد گلوله>اي به سمت او شليک مي>کند و لادن روي زمين مي>افتد.

مرد جنايتکار به سمت دختر ديگرش يعني مهساي 16 ساله مي>چرخد. مهسا که معلوم است ترسيده، دارد از او دور مي>شود اما فرهاد به آن دختر شليک مي>کند و او را هم از پاي در مي>آورد. همان موقع است که دختر بزرگتر وحشت>زده جيغ مي>کشد. انگار شوکه شده و نمي>تواند حرکت کند. گرچه در فيلم چيزي معلوم نيست اما لحظاتي بعد با اصابت گلوله به او، صداي فريادهايش خاموش مي>شود با شليک گلوله به مهتاب فيلم هم تمام مي>شود.

به دنبال قاتل

برادر فرهاد مي>گويد:» بعد از حادثه، حدود ظهر بود که فرهاد به ما زنگ زد و گفت که بچه>هايش را کشته است. حرفش را باور نمي>کرديم اما حسابي نگران شده بوديم. چند دقيقه بعد، بعضي افراد فاميل با ما تماس گرفتند و فهميديم فرهاد با آنها هم تماس گرفته و به همه گفته بود که اين کار را کرده است.«

چند ساعت بعد از وقوع حادثه بود که اهالي روستا اجساد قربانيان را ديدند. تا آن لحظه هيچ کس دوست نداشت باور کند که فرهاد راست گفته است.

برادر فرهاد مي>گويد:» فرهاد نگفته بود که جسدها را کجا انداخته است. اما يکي دو ساعت بعد از تماسي که با ما و بقيه فاميل گرفت عده>اي از اهالي آبادي ديدند که دودي از کوهستان>هاي اطراف روستا بلند مي>شود روستاييان که فهميده بودند در دامنه کوهستان چيزي آتش گرفته به سرعت به سمت دود رفتند و همان جا بود که ديدند جسد دختران فرهاد در نزديکي آتشي که در آن حوالي برپا شده بود، افتاده است.«

متهم بعد از به قتل رساندن دخترانش در نزديکي جسد آنها آتش روشن کرده بود تا اهالي روستا بتوانند خيلي زود اجساد را پيدا کنند.

بعد از قتل

بعد از پيدا شدن جسدها، فيلم دلخراشي که هنوز توي گوشي مهتاب مانده بود، بلوتوث شد و دست به دست گشت و بالاخره در اينترنت هم قرار گرفت.

برادر متهم مي>گويد:» مردم به ما گفتند که فيلم صحنه کشته شدن بچه>ها بلوتوث شده اما اين حادثه آن قدر براي ما دردناک بود که فيلم را نديديم. پخش شدن اين فيلم براي پدر و مادر من خيلي دردناک است.«

پدر متهم در مورد کاري که پسرش کرده مي>گويد:»راستش پسر من از خيلي وقت قبل مشکل اعصاب داشت. ما هيچ وقت فکر نمي>کرديم که مشکل او اين قدر شديد باشد که دست به چنين کاري بزند و از همان روز هنوز شوکه هستيم. روز اولي که از زندان مرخصي گرفت و به خانه آمد من کمي او را نصيحت کردم و گفتم که ببين با ندانم کاري>ات چه بر سر زندگي>ات آوردي.او هم فقط گوش کرد و چيزي نگفت. وقتي من حرف مي>زدم سيگار مي>کشيد و توي اتاق قدم مي>زد. اما ديگر هيچ بحث و مشاجره>اي بين ما اتفاق نيفتاد. از روز حادثه به بعد، همسرم حال خيلي بدي دارد. او خيلي به نوه>هايمان علاقه داشت و هر شب پيش ?آنها مي>خوابيد. حالا که آنها از دست رفته>اند اعصاب همسرم به هم ريخته و شب>ها خوابش نمي>برد. از همه اين>ها بدتر حرف و حديث>هايي است که ناجوانمردانه پشت سرمان مي>زنند. اما تا قبل از حادثه پسر من هيچ مشکلي با بچه>هايش نداشت و حتي خرجي زندان را هم پس>انداز مي>کرد و براي آنها مي>فرستاد. دختران او خيلي خوب و پاک بودند. نمي>دانم چرا اعصاب پسرم اين قدر به هم ريخته بود که دست به اين جنايت زد.«

متهم که بعد از اين جنايت هولناک متواري شده بود، دو ماه بعد از مخفيگاه خود بيرون آمد و خودش را به پليس معرفي کرد. پدر فرهاد مي>گويد: » بعد از دستگير شدن مجدد فرهاد من اصلاً او را نديده>ام. اما فکر مي>کنم آن روز که اين کار را کرد، ديوانه شده بود. بعد از حادثه هم با ما تماس گرفت و گفت که از مسئوليت بچه>ها راحت شده است! من و همسرم از هيچ محبتي براي نوه>هايمان دريغ نمي>کرديم و از لحاظ مالي هم آنها را تأمين مي>کرديم اما شايد وقتي فرهاد ديد که نمي>تواند مثل هر پدر عادي در کنار بچه>هايش باشد و آينده>شان را تأمين کند دست به چنين جنايت وحشتناکي زد.«


ن : داود امامی
ت : یکشنبه ششم آذر 1390
 
 
 
این پایگاه خبری تحلیلی مستقل بوده و به هیچ حزب،جناح یا گروه سیاسی وابستگی نداشته و با محوریت اخبار و گزارشات غرب کشور به فعالیت مشغول می باشد.